امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 8 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

مادرانه ای از خاطرات زایمان

امروز ١٤ آذر سال ٩٢  یه روز سرد و بارونی  : عزیزای دلم سلام , گاهی انقدر حرفها تو دلم واسه گفتن دارم که فکر میکنم بشه ازش کتاب نوشت اما هیچ وقت ننوشتم ... ولی تصمیم دارم از حالا به بعد گاهی براتون بگم و بنویسم , هرچند اونچه تو دلمه نوشته شدنی نیست ....    امیرعلی اسب و 1 . 2 رو یاد گرفتی و ایلیا جان هم بشکن زدن و 1 .2 رو یاد گرفتی   ادامه مطلب .......... لطفا .......... بهمن ماه سال90 وقتی فهمیدم دارم مادر میشم بهترین و کمیاب ترین احساس دنیا رو داشتم ... احساسی که پر بود از استرس و شادی , خوشحال تررین بودم و در عین حال غمگین , غمگین نبودم چون داشتم مادر میشدم ... نه ... غمگین بودم و پر از اس...
15 آذر 1392

چه پسرایی به به !!! ( عکس )

    سلام به وروجکای  مامان و بابا ..... بالاخره مشکل اینترنت رفع شد و برای بار سوم مدم و شرکتشو عوض کردیم این ٢ . ٣ روز که تعطیلات محرم بود رو خونه مامان عطی بودیم و یه وقتاییم میرفتیم بالا خونه حاجی مامان... حسابی حالشو بردید .... نذری مونم خونه حاجی مامان پختیم و ظهر تاسوعا پخش کردیم ( نظر واسه سلامتیه شماست عزیزای دلم , انشالله همیشه سلامت باشید )     پسرای گل این روزا خیلی شیطون و شیرین شدید و هر روز یه چیز جدید رو یاد میگیرید !!! نوحه که میخونن شما سینه میزنید ] امیر علیم میدوه میره میزنه رو سینه بقیه !   گربه رو میشناسید و تا میبینید صداتونو نازک م...
25 آبان 1392

26 مهر 1392 ... تولد تولد لولدتون مبااااااارک .... 120 ساله بشین انشالله + عکس

  عزیزای دل من سلام ... بالاخره تولد یکسالگیتون هم شد و واسه خودتون مردی شدین از 2 هفته قبل از تولدتون کلی ذوق داشتم ... میخواستیم برای جشنتون یه مهمونی بزرگ بدیم ولی به خاطر اینکه شما اذیت نشین به یه مهمونی خانوادگی اکتفا کردیم ... انشالله سال بعد که بیشتر هم متوجه میشید جبران میکنیم کلی واسه تزیینات میز شام و هدیه مهمونا ( برای خوش آمد گویی و بچه های دایی جوادتون و عمه منصورتون ) از خودم کار دستی در کردم و سلیقه به خرج دادم ... باباجون هم کلی منو کمک کرد و خونرو تمیز کرد و شما رو نگه میداشت تا من به کارام برسم .... پسرای گلم صبحش با باباجون رفتید حماااااااااام و خوشگل و مشجلل شدید ... بعد به به خوردید و ...
2 آبان 1392

12 مهر 92 10.30 شب

عزیزااااای دل من .... شما یهو 5 . 6 قدم راه رفتید و من نقدر از خوشحالی بالا پایین پریدم و خودمو زدم سیاه و کبود شدم .... انقدر خودتون ذوق کردید و خندیدید که نگوووو ایلیا جان دندون پنجمتم سر زده ... مبااااارک باشه عزیزای من راستی در حال آماده کردن لوازم تولدتون هستیم و کلی شوق و ذوق داریم مخصوصا بابا جونتون که همشم واستون میخونه تولودت مبااااااارکه
14 مهر 1392

2 مهر 92

  سلاااااااام پسرای گلم , عزیزای دلم شرمنده انقدر دیر میام این اینترنت منو کشت ! انقدر بازی درمیاره هربار میام آپ کنم وسطش میپره امروز روز اول مدرسه ها بود ] یاادش بخیر , کی میشه شما برید مدرسه ...وااااااااااااااای چقدر قشنگ میشید تو لباس مدرسه بگم براتون از شیرینکاریاتون که هر روز بیشتر میشه و شما عسلای من شیرین تر و دلچسب تر میشید , آخرسر من شما رو میخوووووووووووووووووووورم !!! عزیزای دلم 26 شهریور 11 ماهتون تموم شد و الان 24 روز مونده تا تولدتون , خیلی زود میگذره و من هم ناراحتم هم خوشحال .. عزیزای دلم دارید بزرگ میشید و من روز به روز به شما بیشتر وابسته میشم , خیلی دوستون دارم ایلیا جان بوس کردن یاد گر...
2 مهر 1392

12 . 6 . 92 این همه خبر و چه جوری بگم !!! + عکس

پسرای گلم سلام : از دست این اینترنت دارم دیوانه میشم والاااااااا ... بگذریم : عزیزای شیرین من نمیدونید که چه قدر خواستنی و خوردنی شدید , کلی کارای جدید یاد گرفتید و حسابی شیطون شدید ... اول از همه مهمتر 10 ماهگیتون 26 مرداد تموم شد ... 7 شهریور هم کچلتون کردم ( در یک حرکت انتحاری و یهوویی ) ... امیرعلی جون دندونای پایینت نیش زده و یه کوچولو سر زده . ایلیا جون دندونه بالات هم انگار داره در میاد . ایلیا جونم آبه رو هم امروز گفتی . ایلیا جونم قهر کردن یاد گرفتی و وقتی میخوای قهر کنی یه وری میشی ( به پهلو میخوابی ) و هووووووووم میگی .... 30 . 5 .92 امیر علی جون دستاتو ول ...
13 شهريور 1392

19مرداد 1392 ساعت 3 بامداد و خوشحااااااااااااااالی مامان مونس ...

پسرای عزیزم , دم و بازدم مامان .... داشتم با گوشی نی نی وبلاگ رو سرچ میکردم وقتی باز شد دیدم عکس مسابقه شما جز عکسهای منتخب شده .... از خوشحالی این شکلی شدم درسته عکستون نفر اول و دوم و ... نشد ولی مامان خیلی خوشحاله که پسرای گلم منتتخب داورها بودند و سوژه عکستون نظرهارو جلب کرده ... ازین خوشحالم که تونستم براتون تلاش کنم و تلاشم نتیجه داد ... ازینکه عکس شما جز عکسهای منتخب شد ... آخه من واسه شرکت کردن تو مسابقه خیلی دیر اقدام کردم و نتونستم به جز تو وبلاگتون تبلیغ دیگه ای کنم ... انشاالله مسابقه بعدی عزیزای دلم , مهم اینه که پسرای گل من هم دوستای گلی داشتند که بهشون رای داده و مهمتر از همه...
19 مرداد 1392

11 الی 14 مرداد 1392 ( سفر شمال + کارای جدید + عکس )

سلام به پسرای گلم ... چند وقتی مشکل نت داشتم و نتونستم بیام و سر بزنمو و آپ کنمو ازین حرفا , خلاصه ببخشید ... اولین سفر زمینی به شمال کشور و شهر زیبای نمک آبرود  رو هم تجربه کردین ... ( من و بابا وحید اولین سفر دوتاییمون رو رفتیم نمک آبرود , و بعد از اون هر بار دیگه ای هم که رفتیم همونجا رفتیم و ازش کلی خاطره های خوب داریم , آخرین بار شمارو ماه و نیمه باردار بودم ) 11 هم ساعت  4 صبح راه افتادیم , هوا خیلی خنک بود و مه آلود , به خاطر دید کم مجبور شدیم 2 . 3 جا چند دقیقه ای وایستیم  و  دو شنبه بعد از ظهر هم خونه بودیم , وااااااااقعا وش گذشت و عااااااااااالی بود , شما خیلی...
19 مرداد 1392